دقیقا ,اتوبوس ,گفتم ,خیابون ,خانوم ,آدامس ,آدامس خرسی ,نمیتواند بکند ,رضایت نامه ,دونه آدامس

+ =) ایت س تکرار نشدنی !ایت س بی نظیر در نوع خود ! و دقیقا همینجاست که چاووشی شون میفرماد :" با چراغی همه جا گشتم و گشتم " و این صوبتا ، شاعر حتی نیز در میابد هیچ کس به اون مانند نشد ! حتی !!

+ مامان میگه از ظهر که گم شدی ، خل هم شدی :|

ظهر بجای 2 ، 12:30 تعطیل شدیم ! تعطیل هم نه دقیقا ! خانوم خ. ( حل تمرین آقای قاف. فیزیک ) زنگ آخر با ما داشت و این در حالی بود که خودشم کلاس داشت و باید میرفت! خانوم خ. دانشجو ئه ! القصه سرویس هم که نیومد دنبالمون ! به نیکتا گفتم من با اتوبوس میرم و اونم موند ببینه چی میشه . طبق معمول رفتم اون سمت خیابون و سوار اتوبوس شدم. کلا این ایستگاه هه دو تا بی آر تی ان و بقیه هم اتوبوس معمولی :دی من با یکی از اون بی آر تی ها باید میرفتم یکی از پایانه ها و بعدش میرفتم خونه. خلاصه دیدم اتوبوس ه نیومد ، گفتم برم دو دونه آدامس خرسی بخرم از همون سوپری ِ نزدیک ِ ایستگاه و بعدش اتوبوس میاد حتما ! دم در سوپری بودم و پولش رو که دادم ، دیدم عه وا خاک عالم ! بی آر تی عه اومده ! منم بدو بدو دنبال اتوبوس :| سوار شدم و داشتم از آدامس خرسی جان لذت میبردم که یهو دیدم عه عه عه ! رفت توی اون بلوار اونوری عه ! یکم گذشت گفتم بذار به فلان چهار راه برسه ، بعد میشه خط عوض کرد. بعد دیدم نه انگاری از اون چهار راه خبری نیست :| سر برگردوندم دیدم وسط سید رضی عم دقیقا :|| الان متوجه شدین که بی آر تی رو اشتباه سوار شدم و نخوندمش ؟ :| خلاصه پیاده شدم و دقیقا از همون خیابون هاس که من یاد نداشتم و دقیقا نمیتونستم مکان ِ فرضیمو حدس بزنم و مسافتشو با خونه بسنجم :| و چقدر گوگل مپ نعمتی بود و ما قدرش را نمیدانستیم همانا !! دیگه گفتم حداقل بذار همین مسیر رو برگردم! باز یکم برگشتم و رفتم اونور خیابون ببینم چه خط هایی از ایستگاه ِ اونور ِ خیابون رد میشن! دقیقا 30 ثانیه نگذشته بود که همانا رحمت ِ فراگیر ِ خدا ، دور ما را احاطه کرده و بی آر تی ای که میرفت اون پایانه مد نظرم از ایستگاه رد شد و منم به مثابه ی جوجه صعوه ای که از خونه دور شده ، سوار شدم و بالاخره رسیدم خونه ! در اون لحظات من فقط یه مَن کارت ( کارتی عست که شما بوسیله ی آن میتوانید از وسایل نقلیه ی عمومی در مشهد استفاده کنید :| ) و یه دونه آدامس خرسی و یدونه نارنگی داشتم همرام :| و حتی اگر شارژ ِ من کارت نیز تمام میشد ، باید به ملت آدامس خرسی میدادم که برام من کارت بزنن توی اتوبوس :|

حالا این بخش ماجرا هم که برای زود تر خارج شدن از مدرسه ، رضایت نامه هم میداشتیم ، خودش ماجراس ! من که کلا به بابا گفتم همون اول سال که ددی جان ، من ممکنه خیلی جاها بجای شما امضا کنم و اینا و ایشون هم اوکی رو داده بودن از قبل. خلاصه به نگار ( یکی از 401 ای ها که پارسال هم سرویسی بودیم توی امتحانای ترم یک ) گفتم برام یه رضایت نامه بنویسه و خط اون از من ضایع تر همانا :))) تهشم امضای بابا رو زدم و رفتم که بدمش به خانوم.نون ! خانوم نون. هم همونجا گفت :" اگه یه قطره خون از دماغ شما ها بیاد ، پدر مادراتون همینجا صف میکشن " :| منم چیزی نگفتم و رفتم. حالا تو راه اونقدر استرس داشتم از خیابون رد شم که حد نداشت :| همش این گفته ی خانوم نون. توی ذهنم تکرار میشد :|

+ یه برگه زدن روی برد ، بدین شرح که غائبین ِ آزمون ِ سنجش ِ یکشنبه و اسم 20 تا از ماها و 17 تا از 403 ای ها و بقیه رو آوردن و نوشتن که از همتون دو نمره مستمر ترم یک + نیم نمره از انضباط تون کم میکنیم :| منم تهش نوشتم "فدای سرم! :) " :| همون طور که بچه ، زدن نداره ؛ دانش آموز پیش دانشگاهی هم تهدید نداره :| بهله :| و تازشم ، امام خمینی گفت آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند  ! ما نیز سربازان ِ وی هستیم که توی گهواره ها بودیم اون موقع و این صوبتا و ما هم به پیروی از آن پیر ِ جماران ، میگیم مدرسه هیچ کاری نمیتواند بکند همانا ! 

البته مورد داشتیم که بعد از این "فدای سرم " نوشتن ِ من ، موج اعتراضات گسترده شده و یکی هم ته ِ اون برگه نوشت :" به درک " :| =)))

+ عایا فکر کرده اید که ما عروسی ِ پسر خاله ی دختر عمویمان را خواهیم رفت؟ خیر ! کنکوری جماعت را چه به عروسی و اینها :| البته اونقدرم دور نیست نسبت شون ولی خب کلا طبق محاسبات سر انگشتی ِ اینجانب ، اگه میخاستم برم ، باید سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه رو صرف ِ آماده شدن و جمعه رو صرف استراحت میکردم :| نمی ارزه خب :| 

+ پوف ! فائزه تو باید خواهر من میبودی ! نه دختر عمو ! T_T فائزه کیست ؟ فائزه دخدر کوچیکه ی تنها عمو است و در عین ِ حال ، 13 سال از من بزرگتره! ولی یک بِی بی فیس ِ واقعی عه :] بهناز پارسال توی عروسی ِ صالح( صالح داداش کوچیکه اس :دی ) ، دیده بودش ، فکر کرد یه سال از ما بزرگتره :]]] البته اخلاق و ظاهرش هم خیلی شبیه منه :دی همون قدر فینگیل :) کلا اگه فاکتور ِ بور بودن اون و مشکی بودن ِ چشم و ابروی من رو کنار بذاریم ، دقیقا انگار خواهریم ^-^ 

+ خیلی پست میذارم ؟ :| خب اگه نگم ، میترکم :| 

* عنوان از حافظ جان :)

منبع اصلی مطلب : فیلینـــگ نوشت
برچسب ها : دقیقا ,اتوبوس ,گفتم ,خیابون ,خانوم ,آدامس ,آدامس خرسی ,نمیتواند بکند ,رضایت نامه ,دونه آدامس
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف ، تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد !